وارث ژن های اجدادم

ساعتم رواز دستم بازکردم،دادم دستش:گفت:این ساعت روچندساله تمیز نکردی؟
نویسنده : میثم بهوندیوسفی - ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱
 

وقتی کسی همه رویدادها رو فقط وفقط اززاویه ی دید خودش می بینه،بایدگذاشتش به حال خودش.

 

آپلود

 


 
 
pink
نویسنده : میثم بهوندیوسفی - ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠
 

ازنیویورک که گذشتیم،از درختهایی که برگی بهشون نبود،ازاون پنج نفری که یکیشون مرده شور بودوبه سوپرمارکت رسیدیم،پنیرخریدیم،بهش گفتم بوی هلو میدی،گفت :خبر داری؟نوچ نوچ نوچ،بی سوادی؟نوچ نوچ نوچ،پس تو خرمن هستی.بهش دروغ گفتم تا بتونم ببینمش،از اون دروغ هایی که زود لو می ره ،یعنی خودت می خوای لو بره ،یک سال ونیم راست گفته بودم نتونسته بودم،گوشیم زنگ خورد،ازکمپانی همسریابی زنگ می زدند،بغض کرد،چشاش خیس شد...گفت:برو،بعدا گفت:حس خیلی بدی بود،انگشترش سبز بود،فندک قرمز.

 


 
 
← صفحه بعد