همیشه برعکسش اتفاق افتاده بود...

بچه ها من وسیما دیروز به هم زدیم.یعنی اون به هم زد.گفت می خواد با پسر خاله اش بره کانادا زندگی کنه.این جا نمی تونه بمونه. .تمام . اولین باره که یه نفرمنو ول می کنه می ره با یکی دیگه :همیشه برعکسش اتفاق افتاده بود.

مجموعه داستان: آن گوشه ی دنج سمت چپ

نویسنده:مهدی ربی

/ 1 نظر / 9 بازدید