pink

ازنیویورک که گذشتیم،از درختهایی که برگی بهشون نبود،ازاون پنج نفری که یکیشون مرده شور بودوبه سوپرمارکت رسیدیم،پنیرخریدیم،بهش گفتم بوی هلو میدی،گفت :خبر داری؟نوچ نوچ نوچ،بی سوادی؟نوچ نوچ نوچ،پس تو خرمن هستی.بهش دروغ گفتم تا بتونم ببینمش،از اون دروغ هایی که زود لو می ره ،یعنی خودت می خوای لو بره ،یک سال ونیم راست گفته بودم نتونسته بودم،گوشیم زنگ خورد،ازکمپانی همسریابی زنگ می زدند،بغض کرد،چشاش خیس شد...گفت:برو،بعدا گفت:حس خیلی بدی بود،انگشترش سبز بود،فندک قرمز.

 

/ 14 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ملس

اتفاقی گذرم به خونه مجازیت افتاد پس به رسم یه همسن و هم رشته و البته ادب: "سلام"

مصطفی خدایگان

از تمام مطالب وبلاگت لذت بردم واقعا دست مریزاد

alive

انگشتر سبز حک میشه تو ذهن !! لامصب !

مهـــــــــــربان

برای پست بالایی من به این فکر می کنم شاید اون یه چیز دیگه می گفته نکنه تو همه چیزو از زاویه خودت می بینی

مهیار

یه روزی من توی این وب واسه خودم برو بیایی داشتم.یه وبلاگی داشتم که اسمش "من در رویا تو بود".که لینکشم ژاک کردی....خوبی؟گرچه میدونم یادت نمیاد داش میثم.[قلب]

مهــــــربان

منم با مهیار موافقم بی خیال با وب منم همین کار را کرده [ابرو][ابرو] پست جدیدت هم ......[ابرو]

مهیار شیرزاد

سلام میثم دادا.نمی دونم من و یادت هس یا نه.اما خب من قبلا وب داشتم و ما در ارتباط بودیم....حالا دوباره return کردم.....[چشمک]